ای قشنگترین شعر و غزل عشقتو عشق...

شکوفه های سفید که از زیر برف دست تکان دادند

رو به خورشید خیره شدم تا سرحال تر به نظر بیایم

از یک خواب شیرین زمستانی بیدار شدم

تمام زمستان خواب تو را می دیدم عالابایانا

خواب می دیدم گرسنه ایم زیرِ توده ای بزرگی از یخ،درست پشتِ رودخانه

چشمهایت چراغِ غارِمان شده بود

تو بارور شده بودی و من از شعف پدر شدن گوش هایم را دو بالِ بزرگ می دیدم که ذهنِ مالامالِ آرزویم را به هر سویی می کشید

و تو هنوز گرسنه بودی!

من پلک هایم خیسِ احساسِ خوبِ هم آغوشی بودی

و تو و بچه مان را در رویا روی تپّه ی بزرگی میدیدم که روی یخ های سیقلی سر می خورید

 با لبخند های بزرگ و بچه مان که لابه لای پاها یت قفل کرده بودی

آه معرکه ی این جنگل خواهد شد درست مثلِ مادرش!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهناز طلاچیان (ساحل) نظرات () |

و تو بزرگ تر از آنی که بر من خرده گیری و من آنچنان خردم که....

آه خدایا سکوت هایت را دوست دارم که از روی خشم نیست

حتی وقتی من غرقِ در خود آزمایی  ها و خدا آزمایی ام

دلگیر تر از ،از تو دور بودن غمی نیست که این روزها هر ساعت بر دلم می نشیند

من تکه ای  از خودم هستم که در عبورِ شهابی ام از آسمانِ زمین، افتادم

انتها و ابتدای من از من جدا شده ،حالا خودم ماندم و نیمه هایم

خداوندا سحرگاه که سکوت مرا فرا میگیرد و تو درست روبروی قبله ام کمی بالاتر

شاید هفت آسمان،به من نگاه میکنی

تردید میکنم که از تو دورم یا که به  من نزدیکی!

با عشق ،هراسان از اینکه برنجانمت و از احساسی سرشار از اینکه بیازماییم

پیاله ی دستانم را درست زیر نورِ رحمتت میگیرم تا تو باز بباری رحمتت را...

که باور دارم "و تعز من تشا و تزل من تشا"

چقدر صبوری بیش از آنکه از تو شنیده بودم  که در ظرفِ وجودم درکِ آن نبود و نیست!

چون شبی که پلیدی را بپوشاند در آغوش میگیریم

آنچنان که به چشم خودم هم نمی آیم

آه خداوندا تو بیش از بیش مهربانی!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهناز طلاچیان (ساحل) نظرات () |

  روزِ میلادِ من و تو روزِ شادی های دنیاست

یه روزِ قشنگ تو عمرم واسه من شبیه رویاست

تو همون بهونه هستی واسه زنده بودن من

تو دلیل خنده هامی ،بودن و نبودنِ من

تا بتابی توی روزام زندگی همش میخنده

دلِ من درای تنگو به روی خودش می بنده

آرزوم به گل میشینه دلِ من بهاری میشه

دل ِ من از این زمونه دوباره فراری میشه

میشینم کنارِ روزات واسه تو قصه میخونم

هرچی که تورو نداشتم حالا قدرتو میدونم

تو تموم زندگیمی دیگه این خیالِ من نیست

تو حقیقتی واسه من که فکرِ محالِ من نیست

تو عزیزتر از چشامی تو دلیل خنده هامی

تو همونی که همیشه توی زندگیم باهامی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهناز طلاچیان (ساحل) نظرات () |

همسرم هم پیکرم آغوشِ تو آرامشم

سایه ی امید تو سرمایه ی آسایشم

مهربانی مثلِ یک دنیا طراوت، بی نظیر

آبِ پاکی که چکیده در گلوی یک کویر

دوستت دارم تو مهتابی در این شب های کور

یک امیدی،یک سپیدی،در ته رویای دور

دوستت دارم شبیه کودکی که خواب را

بوسه ای از قامت و از سینه ی مهتاب را

دوستت دارم به قدرِ یک بغل دلواپسی

جز خودم هرگز دوچشمت را نمی بیند کسی

پاک و نابی،آه از دنیا همین من را بس است

آفتابی در سیاهی ها همین تنها بس است

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٩ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهناز طلاچیان (ساحل) نظرات () |

از تو چه پنهون که دلم توی نگاهات گم شده

نه راه پس مونده براش نه راه پیش کجا بره؟

خبر داری عاشق شدم صدات منو خواب میکنه

تو داغ عشقت میپوسم لبات منو اب  میکنه

خبر داری مهناز تو رو از دل و از جون میخوادت

لیلی عشق اون شدی اون مثل مجنون میخوادت

هرچی دلش میخواد نگه چقدر واسه تو میمیره

با اشک تو جون میده و با خنده هات جون مییگیره

بازم دلش تنگ برات واسه ی اون ناز نگات

واسه عزیزم گفتنت واسه نبض نفس هات

همیشه پیش من بمون نذار تو قلبت بمیرم

نذار مثل یک مرغ عشق همیشه داغدار بخونم

اگه یه روز بگی بدم اگه که از من سیر بشی

دعا میکنم که بری به پای عشقت پیر بشی

اما بدون من میمیرم اگه کنارم نباشی

اگه راهت را کج کنی بخواهی از من جدا شی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهناز طلاچیان (ساحل) نظرات () |

تو در کجای درونم نشسته ای غمگین

که روزهای من از صبح تا به شب تار است

و چشمهای همیشه پر از خجالتِ من

برای خاطر تو تا همیشه غمبار است

تو چیستی که درونم شبیه وسوسه ای

و خواب های پیاپی اسیر وسوسه ای

اگر به طعنه برانی به سجده باز آیم

تو رعد و برق نگاهی،خدای وسوسه ای

کلاف درهم بغضی که راه نشناسی

خیانتی که خموشی و آه نشناسی

تو طفلِ تازه به دنیا رسیده ای انگار

که چشمِ بسته نداری و خواه نشناسی

تو موج رفته به آغوش ساحلی سردی

نوید عشقی و سرتا به پا پر از دردی

کنارِ سینه ی دریا که گوش ماهی مُرد

تو با وجودِ خودت با دلم چه ها کردی!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهناز طلاچیان (ساحل) نظرات () |

یک دخترک  که نازِ تنش را فروخته

از هیچ ها که داشت منش را فروخته

ترکیبی از هوس،شب تاریک و وسوسه

فقر و نیاز...او بدنش را فروخته

شب دیر وقت می رسد و مادرش هنوز

چشمان تیره اش به در و انتظارِ تلخ

سقفِ اتاق چکّه کنان ناله میکند

دختر، سکوت،پرسش و مشتی دروغ تلخ

تا کی اسیرِ وحشتِ این کوچه های سرد

باید حراجِ عفّت و پاکی کند لبش

تا کی به زور گشنگی و تشنگی و درد

باید که پشتِ گریه مهیّا کند  تنش

آیا خدا،خدای ندار و فقیر نیست

یا هیچ کس به یادِ غمِ زمهریر نیست

یک مرد در جهانِ خدا یافت می شود

یک خوی آدمی که به نفسش اسیر نیست

یک شب دوباره از دلِ تقدیر می رسی

مردی که وعده ی همه ی روزهای خوب

با او تداعیِ  پر و بالِ رهایی است

آن روز می رسد و تو و لحظه های  خوب

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهناز طلاچیان (ساحل) نظرات () |

غمگینم از آتش که بر جانم کشیدند

بر آبروی دین و قرآنم کشیدند

نامرد ها مثل همیشه دست در دست

صد خار را در چشمِ ایمانم کشیدند

از من،کتاب و ایده و سجاده ی من

تا مرگ زور،اندیشه و افکارِ غربی

راه کمی مانده و می بینند این را

احمق ها خود را زدند بر راهِ فرعی

دینِ من از دنیای جاویدان رسیده

اما کجا گوشِ کر و چشمانِ ناپاک

صبرِ شنیدن از زبان وحی دارند

دنیا گرفته نفس های  مستِ بی باک

آری نفس در سینه ام سنگین نمودید

دنیای مطبوعاتتان رنگین نمودید

اما عقابِ این حماقت دور هم نیست

قلب هزاران بنده را غمگین نمودید

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٦ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهناز طلاچیان (ساحل) نظرات () |

Design By : Mihantheme